تبليغاتX
دیوارهای من
 A Nice Night....

امروز دقیقا یکساله که تقریبا هر روز ۸ صبح باید جایی جز رختخوابم باشم...بعد از دوران مدرسه تقریبا این بیداریهای اول صبح به روزهای کوه رفتن و اردو خلاصه شده بود... از یکسال درآمد مستقل به جز یکسری بدهیهای پرداخت شده  قدیمی- یه لپ تاپ و یه سری بدهیهای جدید تنها چیزی که دارم کلی تجربه ی محیط کار و اعتماد به نفس محیط کاریه...

یکسال تمام ارتباط با آدمهایی که به طور منطقی هیچ دلسوزی نسبت بهت ندارن چون تنها بند ارتباطی یکسری کاغذ و اطلاعاته... و تجربه ی چند تا مصاحبه و دو تا محیط کاریه کاملا متفاوت...

و جالب اینه که توی محیط کاری بد اخلاقی ذاتیم به نفعم کار کرده....

یاد یکسال قبل افتادم... روزی که دعوت به کار شدم... خیلی خوشحال بودم احساس خوش شانسی می کردم و درست ۲ ماه بعدش با جواب کنکور ارشدم باور کردم که خوش شانسم....

و حالا بعد از دیشب... مطمئنم که خدا داره نگام می کنه... و این یعنی شانس...

تمام مبارزه هام برای حفظ این خوش شانسیه...

|+| نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 perin...
آهنگ موبایلم شده آهنگ زندگیم....

پ.ن: به دنیای ستمگر هنوزم می شه خندید....

|+| نوشته شده توسط نگار در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 

"Definitions belong to the definers, not the defined"

- so I find myself defining myself for other people lest I be defined by others and stuck into some box where I don't particularly belong...

|+| نوشته شده توسط نگار در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 dayan be gonlum... dayan ha gayret
یه جای تازه... غربت دلگیر همیشگی...و بعد عادت...

و تا عادتش سخت می گذره... اما نه من بیدم نه این باده...

 

|+| نوشته شده توسط نگار در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 
بدون جنگ و خونريزي.. با خوش رويي تمام... تمام شد...
فردا از نظر من آخرين روزه گرچه از نظر ديگران اينجوري نباشه...
آخرين حرفم اين بود: " كسي كه بايد بره هرچي زودتر بره بهتره.."


|+| نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387  |
 sin...

مرا گناهي ديگر گونه شايسته است !

گناهي كه پر و بالم را بسوزاند

ولي خاكسترم را سرد نكند

چون مي خواهم ققنوس وار تولدي ديگر را به نظاره بنشينم

مرا گناهي ديگر گونه شايسته است !

درخت سيبي ... خوشه گندم ممنوعه اي ... تا با آن طعم دنيا را بچشم

چرا كه راه من از آنجا مي گذرد

از درون كالبدي خاكي ...

 

|+| نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  |
 
هنوز زنده ام... سرما خورده... و هنوز اميد به زندگي در من جاريه... شاد باشين...
پ.ن: دلم براي اينجا تنگ شده بود.
|+| نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 
ديگه از فرقي كه قائل ميشن خسته شدم... اينا كسي نمي خوان كه براشون كار كنه اينا كسي مي خوان كه يه ساعت كار كنه 7 ساعت با بقيه گپ بزنه... ديگه خسته ام... اميدوارم يه روز بفهمن كه چقدر من رو از خودشون رنجوندن... واقعا كه وقتي تو از خودت نجابت نشون ميدي و هيچي نمي گي اولين كسي كه حقش رو مي خورن تويي...
نمي دونم شايد اين مسائل نشوني از ارزيابي نباشه.. اما اگه من اين يك روز و نيم رو هم ميومدم اما هيچ كاري نمي كردم ديگه هيچ مشكلي نبود؟
و جالب اطرافياني هستن كه از اين  اتفاق احساس رضايت و خوشحالي مي كنن.. كساني كه اين اتفاقات رو به معناي شكست من دونسته و با مطرح كردن اين حرفها مي خوان من رو تضعيف كنن... اما من بيدي نيستم كه با اين بادها بلرزم... خب؟
پ.ن: بعضي آدمها به جاي بالا رفتن خودشون پاي بقيه رو مي گيرن و مي كشن پايين...
|+| نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 ديار او...
شايد تنها بعد از ديدن اين شهر باستاني و تماشاي تلفيق هوش و حس ايراني بهتر بتوان احساس مرد بزرگي مثل او را به ايران درك كرد... عظمتي كه در اين شهر نهفته است در هر نگاهي نمي گنجد... و حتي در هر حسي...
بدون شك اين شهر كويري در عمق سرداب و پاياب هاي خود خاطرات زيادي نهفته دارد...
خاطرات دوران كودكي آدمهاي زيادي در اين كوچه ها و خانه هاي خشتي شكل گرفته است... اين كوچه ها هنوز بوي شادي مي دهد... هنوز بوي تازگي دارد... هنوز حسي آشنا دارد...
شهر بادگيرها... شهر قنات و قنوت... ايساتيس... دارالعباده... و شهر خاتمي...

پ.ن: نمي توان يزد را نديد و ادعاي حس ملي داشت.... واقعا كه از اين شهر پرورش آدم هايي چون خاتمي بعيد نيست...

|+| نوشته شده توسط نگار در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 

 

من کنسرتش رو دارم ازدست میدم...

نمی دونم یزد و رفسنجان و سرچشمه همه با هم می تونه دلم رو راضی به از دست دادن این کنسرت کنه؟

|+| نوشته شده توسط نگار در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا